ادبی,سینمایی و طنز و ...
1- ده سال از مرگ نابهنگامش گذشت ، در غربت و چقدر غریبانه . در خانه اش در شیکاگوی آمریکا، در سن پنجاه و چهار سالگی و اینگونه بود که سینمای ایران یکی از تدثیر گذارترین و گرانمایه ترین فیلم سازان روزگار خویش را از دست داد.
2- مرگش که براثر سرطان بود بخشی از تاریخ سینمای ایران را ورق زد به گونه ای که پس از مرگ سهراب باردیگر همه جا صحبت از او شد. نام سهراب شهید ثالث نقل هر محفل و مجلس فرهنگی و هنری شد. بار دیگر بنا به عادت ما ایرانیان هنرمندان و سینماگران و دوستان دور و نزدیک در غم مرگش چه نوحه ها که سر ندادند و از چه خاطرات ریز و درشت و راست و دروغی که با سهراب داشتند داد سخن که ندادند و باردیگر سنت مرده پرستی جامعه هنری ما به حد اعلی خود رسید و چه قدر هم این سنت حسنه در موردش به وفور ادا شد!
3- سهراب شهید ثالث سی و پنج سال پیش با یک اتفاق ساده به سینمای ایران رنگ و جلایی تازه داد و توانست خود را به عنوان یکی از سخت کوش ترین و فهمیده ترین سینماگران ایرانی به محافل هنری ایران و جهان معرفی کند. او فیلم سازی بسیار باهوش و در عین حال زود رنج و مبارز بود به گونه ای که پس از ساختن دو فیلم بلند سینمایی در ایران و پس از ناکامی در ساخت فیلم سومش برای همیشه از ایران رفت. این اتفاق در سال 1354 اتفاق افتاد و سینمای ایران با بی تدبیری و ناکارآمدی مسئولان سینمای آن روزگار یکی از شایسته ترین و با استعدادترین فیلم سازان زمان خود را به سادگی از دست داد.
4- او پس از رفتن از ایران با توجه به آشنایی بیشتر به زبان و فرهنگ آلمانی به این کشور مهاجرت کرد و فیلم در غربت را درسال 1354 با عواملی ایرانی – آلمانی ساخت و دوره جدیدی را در فیلم سازی خود تجربه کرد. او که دو فیلم اولش یک اتفاق ساده و طبیعت بیجان جوایز داخلی و خارجی بسیاری را درو کرده بود با سومین فیلمش نیز موفقیت بسیاری را کسب کرد او با پشتوانه قوی و پشتکار بسیار توانست خود را به عنوان یکی از کارگردانان موفق و شاخص سینمای نوین آلمان معرفی کند و توانست در مدت 23 سال فعالیت فیلم سازی در آلمان پانزده فیلم بلند بسازد و این مهم به آسانی اتفاق نیافتاد.
5- او پس از آنکه آخرین فیلمش را در المان به نام : گلهای سرخ برای آفریقا در سال 1991 ساخت که البته مثل همیشه مورد تقدیر و تحسین قرار گرفت با توجه به عدم سرمایه گذار برای ساخت فیلم هایش ناچار به مهاجرت به کانادا و سپس آمریکا شد. متأسفانه سهراب شهید ثالث علیرغم اینکه ملقب به یکی از موفق ترین و با ارزش ترین کارگردان سینمای نوین المان بود اما نوع سینمای ضد قصه او که با تماشاگر عام آنچنان ارتباطی برقرار نمی کرد برای تهیه کنندگان و سرمایه گذاران سینمای آلمان خوشایند نبود و او به خاطر اینکه از در سازش و آشتی و همراهی با این سرمایه گذاران وارد نمی شد نتوانست بیش از این در آلمان دوام بیاورد و سرانجام در سال 92-1991 به کانادا و آمریکا مهاجرت کرد ولی افسوس و صد دریغ که او تا لحظه مرگش در سال 1998 علیرغم اینکه طرحها و فیلم نامه های بسیاری را در دست ساخت داشت از عشق اصلی اش که فیلم ساختن بود به دور ماند و مرگ نا بهنگامش که براثر یک عارضه قدیمی و کهنه بود اجازه نداد که سهراب بار دیگر پشت دوربین قرار بگیرد و عشق اش به سینما را باردیگر تجربه کند.
6- سهراب شهید ثالث بدون شک یکی از کارگردانان تأثیر گذار سینمای ایران و بعدها سینمای نوین آلمان است و این چیز کمی نیست. او با ساخت دو فیلم ( یک اتفاق ساده ) و (طبیعت بیجان ) در تاریخ سینمای ایران جایگاهی بس والا داشت و بسیاری از کارگردانان بزرگ سینمای ایران بطور مستقیم و غیر مستقیم از او تأثیرپذیرفتند. او یکی از پرافتخارترین کارگردانان عرصه بین المللی سینمای ایران است که با فیلم هایش جوایز ریز و درشت بسیاری را نصیب خویش ساخت. هرچند که فیلم هایش از طرف تماشاگران عادی به خوبی درک نمی شد ولی از لحاظ هنری در بین تماشاگران جدی و پیگیر سینما در جایگاه بسیار بالایی قرار داشت و بسیار مورد تحسین و ستایش قرار می گرفت . او چنانچه در ایران می ماند بدون شک می توانست آثار هنری بسیار خوب و شایسته ای به تاریخ سینمای ایران هدیه کند که متأسفانه این امر هرگز اتفاق نیافتاد.
7- فیلم های سهراب در عین سادگی بسیار پرمفهوم و غنی بود و سبک فیلم سازی او بدون شک منبع الهام بسیاری از فیلم سازان طراز اول سینمای ایران در این سی سال اخیر بوده است. فیلم های او فاقد روایت معمول سینمای ایران بود و در تک تک نماهای فیلمش جای پای امضاء این کارگردان شهیر به خوبی دیده می شود او زندگی را بسیار ساده و در عین آن عمیق می دید. او عاشق آنتوان چخوف بود و در تمامی اثاری که در آلمان ساخت نگاه چخوف و دنیای خاص چخوف در روح فیلم هایش حاکم بود. او حتی یک فیلم بلند مستند درباره زندگی آنتوان چخوف ساخت و برای ساختنش سراسر روسیه را زیر پا گذاشت . از او نقل است که تمامی آثار چخوف را از بر بود و از آن در ساختن فیلم هایش الهام می گرفت.
8- ده سال از مرگ این فیلم ساز اندیشمند سینمای ایران گذشته است . هنوز بسیاری از فیلم هایش و آثارش ناشناخته مانده. او با یک اتفاق ساده فیلم ساز شد ولی هرگز حضورش در سینمای ایران یک اتفاق ساده نبوده و نیست . نمی توان سینمای ایران را دوست داشت ولی سهراب شهید ثالث را فراموش کرد.
نام سهراب شهید ثالث همیشه در حافظه تاریخ سینمای ایران به یادگار خواهد ماند و از او به نیکی یاد خواهد شد. یادش گرامی باد.
فیلم شناسی سهراب شهید ثالث
1- یک اتفاق ساده 1352
2- طبیعت بیجان 1353
3- در غربت 1354
4- دوران بلوغ 1355
5- دفتر خاطرات یک عاشق 1356
6- تعطیلات طولانی لوته آیزنر 1359
7- آخرین تابستان گرب 1359
8- زندگی آنتوان چخوف 1360
9- اتوپیا 1361
10- هانس جوانی از آلمان 1362
11- نشانی، نامعلوم 1362
12- بیدگریان 1362
13- کودک سر راهی 1364
14- گلهای سرخ برای آفریقا 1370
مراسم چهلمین روز پدر نازنینمان در روز پنج شنبه ۲۲ فروردین در مسجد الهادی کوشالی جنب بازار روز شماره یک از ساعت ۴ الی ۶ عصر برگزار خواهد گردید که حضور سروران و عزیزان موجب شادی روح آن مرحوم و تسکین بازماندگان خواهد بود
فرزندان: سیامک- ساسان - ستار عادلی و همسر داغدارش: سیده نرجس وزیری
با عنایت به اینکه بیش از یک ماه واندی از حضور پر برکت آقای عباس کیارستمی کارگردان بزرگ سینمای ایران وجهان در لاهیجان می گذرد وبا توجه به اینکه اینجانب در این مدت حتی یک کلمه در این باره نگفتم ودر عوضش دیگران تا تونستن نوشتن وکسب شهرت کردند و عکس های یادگاریشون با کیارستمی ( که حال بماند بعضی از این عکسها تقلبی ودر واقع فتو شاپی بوده !) رو تو وب لاگهاشون به خورد مخاطب از همه جا بیخبر دادند و با زبان بی زبانی بهشون گفتند که : آقا دلت بسوزه ! فلذا بنده برای اینکه از این جماعت در فرصت طلبی و کسب شهرت حلال ! خدای نکرده عقب نمانم با شوق ومیل وافر وبسیار تکذیب نامه ای از این برنامه برای خواننده گرامی ارائه مینمایم باشد که بر شهرت بی حد وحصرم بیافزایید به امید خدا.
الف: بنده اکیدن تکذیب میکنم که فیلمی در ورک شاپ چای داشته ام که احیانن از روی غرض ورزی و دشمنی با بنده ممنوع النمایش شده باشد! چرا که بنده هرگز فیلم مورد دار که فقط قابل نمایش در پاریس- تگزاس باشد نساخته و نمیسازم! بنابراین هرگونه فیلمی منتسب به اینجانب را مردود دانسته وهرگونه جوسازی مربوط به این موضوع را به گردن دشمن خونی درجه یکم میگذارم و بهش میگم: آقا جان نکن!! دست از سرمون بردار!
ب- بنده تکذیب میکنم که حرفی ولو به صورت ایماء و اشاره درباره فیلمهای ساخته شده ونوع جمع آوری فیلمها و زدن برچسب و آرم سازمانهای دولتی بر پیشانی فیلمهای به نمایش درآمده باکسی زده باشم ! من حتی با خودم هم در خلوت چیزی نمیگویم ! چه برسد به دیگران! لذا این موضوع را تکذیب میکنم حالا هرکی دراین مورد سند ومدرکی داره بیاره رو کنه!
جیم: بنده در ضمن تکذیب میکنم که یواشکی ویا در ملاء عام در ورک شاب چای با عباس کیارستمی عکسی گرفته باشم تا در وب لاگم به صورت آن لاین! برای پز دادن قرار بدهم! و آنرا به عنوان عکسهای اختصاصی از ورک شاپ تو بوق وکرنا کنم! چرا که من اصلن در روز اول موبایل دوربین دار خانومم را کش نرفته بودم! واصلن دوربینی نداشتم ! چرا بهتان میزنن بعضی ها!
دال- بنده همینطور تکذیب میکنم که در هنگام نمایش 27 فیلم کوتاه که دو ساعت ونیم طول کشید ( بنده خدا کیارستمی و هیئت محترم همراه ایشان ! ) گاهی خندیده باشم ویا گاهی صورت در هم کشیده باشم و یا در کل عکس العملی در تائید یا رد فیلمی انجام داده باشم که باعث شبهه ای در بین حضار فیلمساز شده باشد! اصولن من در هنگام فیلم دیدن ( آن هم فیلم کوتاه دوستان تازه آن هم در حضورشان وبه صورت چشم تو چشم! ) هیچ حس وحالی از خود بروز نمیدهم و خودم را به بیخیالی میزنم! دوستان فیلمساز لطفن واسمون حرف در نیارند خوبیت نداره!
ذال: بنده همچنین تکذیب و تکذیب میکنم که در مورد فیلم حسین غلامی به آقای کیارستمی سفارش وتوصیه ای کرده باشم ولذا هرآنچه که ایشان درباره فیلم حسین غلامی بیان کردند ( که ماشالله بزنم به تخته سرتا پا تعریف وتمجید وتشویق بوده ولاغیر) را بذارید به حساب حسن دقت نظر آقای کیارستمی وبنده ولو به اندازه سر سوزنی در ذهنیت مثبت کیارستمی نسبت به فیلم حسین غلامی عزیزمان نقشی نداشته وندارم و اکیدن آدم اهل سفارش دادن نیستم ونبوده و نخواهم بود ! (خدایی یکی باید شفارش مارو بکنه ! )
ر: بنده ضمنن این نظر لطف بعضی از دوستان را که چو انداختند انجمن سینمای جوان لاهیجان برخلاف خبرگزاری ایسنا هیچ نقشی ولو در حد یک سوزن! در برگزاری این ورک شاپ چای نداشته را شدیدن و قوین و اکیدن تکذیب میکنم! بنده اصولن هر آنچه که واقعیت نداشته باشد را تکذیب میکنم ومیگویم: این حرف بر خلاف واقعیت است! ولذا چاره ای ندارم که با مقداری چاشني انزجار تکذیب اش مینمایم!
ز: در پایان بنده هرآنچه راکه بر علیه من وبه اسم من وبه نام من در مورد این برنامه خلاف واقع گفته شده را تکذیب مینمایم و هر آنچه را هم که نگفتم و نمیگویم قبیحن تایید کرده و لذا هم آنچه را هم که تا الان گفتم را در دم تکذیب مبنمایم !!
این مطلب ادامه دارد....
(دایی جان ناپلئون ومش قاسم در دفتر یک ساختمان در طبقه چهارم یک برج قرار دارند که به زودی تبدیل به دفتر یک روزنامه خواهد شد. مش قاسم در حال جارو کشیدن دفتر است. دایی جان ناپلئون هم درفکر است واینک ادامه ماجرا...
مش قاسم: الهی قربانتان بروم آقا جان! تو چه عوالمی سیر وسیاحت میکنید بنده را اگر میدانید بگویید.
دایی جان ناپلئون: مش قاسم بیچاره! تو فکر سختی ومشکلاتی هستم که بعد از این قراره برایمون پیش بیاد! ما باید خیلی مقاوم وپابر جا باشیم که باد انگلیس ما را از جا بدر نبره! شاعر می گویید: ما به اینجا نه پی حشمت وجا آمده ایم..مصرح دومش یادم رفته حیف!
مش قاسم:والله آقاجان دروغ چرا؟! تا قبر آ آ آ ! غلط نکنم بیت یعنی مصرع دومش را میدانم! شاعر در مصرع دومش گفته که : از پی خوردن وخفتن وگناه آمده ایم!
دایی جان ناپلئون: مش قاسم! پررویی وبی حیایی هم حدی داره! خجالت بکش!دهنتو آب بکش و قرقره کن بریز تو ئستشویی! حالا واسه من شعر می بافی ؟! پدرتو در می یارم! نمک نشناس!
مش قاسم : آقا غلط کردیم! نزنمان! دیگه از این بی حیاییها نمی کنیم! شاعر هر چی گفته گفته اصلا به من چه! آقا جان یواشتر بزن! آخ! این جای بازویمان را ویشگون نگیرید آقاجان! در جنگ ممسنی زخم شمشیر گرفته است!...(دایی جان همچنان میزند. اسدالله میرزا وارد می شود)
اسدالله میرزا : مومنت! مومنت! بابا چه خبره؟! ساختمان را گذاشتید روی سرتون! صدای مش قاسم تا آژانس تاکسی تلفنی شلغم پیچیده! بابا آقای دایی جان! چرا این پیرمرد بنده خدا را ویشگون میگیرید؟! نکند فکر کردید این جا خونه قدیدمیتونه که هوار میکشید؟! اینجا برجه پنجاه طبقه است! الان که در و همسایه بریزند اینجا و شما را بیرون کنند! اگر به فکر آبروی خودتان نیستید لااقل به فکر آبروی سفیر کبیر کانادا یعنی بنده آمیزاسدالله خان باشید!
دایی جان ناپلئون: اسدالله میرزا! من از دست این قاسم فلان فلان شده خسته شدم! واسه من شاعر شده!
اسدالله میرزا: شده که شده! این که ناراحتی نداره! از قدیم گفتن نصف دیوانه ها شاعرند! خوب این بدبخت هم دلش گرفته و شعر گفته! البته مش قاسم که دیوانه نیست ففط به دیوانه ها شباهت داره! خود منم یه زمانی شعر میگفتم! اونم وقتی
که از زن چهارمم طلاق گرفته بودم برای پنچمین بار رفتم خواستگاری ! اینکه این همه جار وجنجال نداره که !
مش قاسم :والله اسدالله میرزا دروغ چرا؟! ما که شعر گفتن بلد نیستیم! همینطوری از دهنمون در رفت!نمی دانید آقاجان چه بلایی سرمان آورد! همینطور یک سره ما رو کتک زدند! صد جای تنمان کبود شده والتهاب دارد! خدا به صد شاهده که در جنگ ممسنی مرا صد ضربه شمشیر زدند و آخمان در نیامد که نیامد! آن موقع ما جوان بودیم و هیکل وبازو داشتیم وحالیمان نبود! اما افسوس وصد افسوس که امروز تا دو ویشگون ما را گرفتند تمام چهار ستون تنمان دارد میلرزد! ضربان قلبمان 150تا در دقیقه میزند! رخسارمان زرد شده است وزبانمان خشکیده وتبمان رفته بالای 42 درجه! نفسمان به سختی بالا می آِید و...
دایی جان ناپلئون:خفه خون بگیر مردک! من فقط دو سه تا ویشگون گرفتمت! این طور که توداری صحبت میکنی که من بایستی ترو کشته باشم که ای کاش می کشتمت! حالا واسه من چاخان می بافی مردیکه بی وجود! همچین میزنم تو سرت که بیفتی ودیگه از جات بلند نشی! مردیکه لندهور! حالا واسه من فیلم بازی می کنی ؟! پدرتو میسوزنم مش قاسم! مش قاسم: حالا به دل نگیرید آقا! ما از این چاخانها زیاد گفته ایم ! آقاجان یادتان می آید که چقدر درباره آن روزی که برای شکار به ممسنی رفته بودیم وشما یک موش را با تیر زده بودید واستان چچه دروغهای که سرهم نکردم! یادتان هست که در کازرون بودیم وشما با دیدن یک مارمولک نی نی ! در جا غش کردید ومن برایتان آب آوردم... دایی جان ناپلئون:...چه عجب !اسدالله میرزا! از این طرفا! کاری داشتی جوون؟!
اسدالله میرزا: مومنت! واقعن مومنت! داشتیم حرفای شیرین مش قاسم را گوش میکردیم ! شما که نگذاشتید!
دایی جان ناپلئون: این مردیکه اگه عقل تو کله اش باشه که دیگه اسمش مش قاسم نبود!به حرفاش محل نذار! دوتا حرف راست از دهنش در نمیاد! چه خوبه که همه عالم وآدم وتمامی سازمانهای جاسوسی از من وفعالیتهای ضد استعماریم خبر دارند! من خودم در موقع جنگ جهانی دوم از رادیو بی بی سی شنیدم که از قول چرچیل درباره من گفتند که این دایی جان ناپلئون دشمن درجه یک بریتانیاست ! اگر این باشه بریتانیا ی کبیر نابود میسه! محو میسه از روی زمین ! دستور داده که برام پرونده درست کنند .از اون موقع تا حالا فکر کنم یه چیزی حدود چهار صد پانصد مامور وجاسوس وبپا برای من گذاشتن وبرداشتن! من خودم با دو تا چشام ندیدم ولی تونستم با یکی از اون جاسوسها دوست بشم و اون یک عکس از پرونده هایم در سازمان جاسوسی انگلیس برایم کش رفته بود که دیدم ! خدابیامرزه! به خاطر همین رسوایی اونو اعدامش کردند! الهی نور به قبرش بباره! من اون عکس رو خوب دیدم باورتون نمیشه اگه بگم ! چشاتون میشه چارتا اگه بگم! هفده هزار وسی صد وسی وهفت و نیم صفحه پرونده تواونجا داشتم! عکس رو گم کردم وگرنه نشونتون میدادم!
مش قاسم:فدایتان بشوم آقاجان!دروغ چرا؟! تا قبر آ آ آ ! من خودم هم عکس را دیدم!
شما داشتید به عکس پروندهایتان با حالت تنفر وافتخار نگاه میکردید ومن هم بااجازه تان از گوشه شانه تان به آن سند تاریخی پرافتخارنگاه میکردم! گویا شما گفته بودید که چهار صفحه از آن پرونده چند هزار صفحه تان مربوط به فعالییت های ضداستعماری بنده اختصاص یافته بود! آن روز بزرگ را از یاد نمی برم! آن عکس هم گم نشده! گویا شما یادتان رفته ولی این چاکر را یاد نرفته که چگونه آن عکس ارزشمند وپرافتخاردر راه مبارزه با انگلیس را شما به موزه تاریخ اهدا کردید! شما می توانستید آن عکس را در قاب بگذارید وبر دیوار خانه تان قرار دهید تا همه جهانیان این رشادت ها ومبارزات وسند افتخارتان را ببینند وبه شما تبریک بگویند ولی شما این افتخارات را به جهت تواضع وفروتنی نخواستید وآن را به کناری گذاشتید.! چه فروتنید شما آقاجان!
دایی جان ناپلئون: بیا ببوسمت مش قاسم! تو در حق من خیلی زحمت کشیدی! آن گونه که تو از من تعریف کردی ومرا شناختی هیچ کس نشناخت! ایران هرگز زحمات بی شائبه وجان نثارانه تو نوکر باوفا را فراموش نخواهد کرد!من با کمک تو پوزه انگلیس را به خاک مالیدم! حقیقت اینکه چرچیل فقط از من نترسید! چرچیل دلش از تو هم پرخون بود! من خودم در یک سخنرانی از چرچیل که در مقابل میلیونها انگلیسی بی وجود بیان کرد شنیدم که چگونه با عجز وزاری اعتراف میکرد که ضربه ای که مش قاسم غیاث آبادی دستیار وهمدم دایی جان ناپلئون بر من ودولت وحکومت بریتانیای کبیر وارد کرده است هس دستیار ادولف هیتلر نازی وارد نکرد! این مرد اعجوبه است! پدر ما رو در آورده این مش قاسم!
مش قاسم: خوب به یاد دارم آقاجان ! چه خطابه پرشوری بود برای من وشما ! جیگرشان آتش گرفت!
اسدالله میرزا: مومنت! مومنت! بابا اگه شما رو ول کنند تا صبح قیامت هم از انگلیس بد میگید! اصلن کارتون رو فراموش کردید! مثل اینکه قرار بود اینجا رو برای دفتر روزنامه آماده کنید. اینجوری میخواید روزنامه باز کنید؟!
دایی جان ناپلئون: اسدالله میرزا! راست گفتی ! زیادی حرف زدیم! کار اصلیمان یادمان رفت! چه کنم که دلم یک لحظه از سربلندی ایران ونابودی انگلیس آروم نمیگیرد!
مش قاسم: آمین!
اسدالله میرزا: دایی جان ناپلئون! بودجه روزنامه رو میخواید از کجا تامین کنید؟! اصلن فکر هزینه اش راکردید؟
مش قاسم: اونش با من! والله آقاجان دروغ چرا؟! تاقبر آ.آ.آ ! پولش می شود پنجاه تومن که من میدهم!
دایی جان ناپلئون: مش قاسم! خفه میشی یا نه؟! با پنجاه تومنت برو بمیر! مگه قراره روزنامه بخری؟! ما قراره دستگاه چاب بخریم کارگر بیاریم نویسنده استخدام کنیم! حقا که ابلهی بیش نیستی!
اسدالله میرزا: مومنت! مومنت! دایی جان ناپلئون ! حالا این بنده خدا یه چیزی واسه خودش از روی بی سوادی گفته تو به دل نگیر! نوکر بد بیخ ریش صاحبش! از این حرف بگذریم آخه نگفتید بودجه اش را از کجا تامین میخواید بکنید؟
دایی جان ناپلئون: مگه این مردیکه میذاره؟! گفتی پولش رو؟! از بابت پولش نگران نباش من یک باغی دو هزار هکتاری در لواسانات دارم می فروشم پولش را میذارم واسه این کار.
مش قاسم : والله آقا جان دروغ چرا؟! من هم در غیاث آباد چهار تا بز و دو تا خر و سه تا هم کره خر دارم! می فروشم میدم واسه خرج آقا جان!
دایی جان ناپلئون: نگو دو تا خر بگو سه تا! یکی اش هم خودتی! آخه پول خر و کره خر چه بدرد این کار ما می خوره احمق؟! خودم آخر با یه گلوله حرومت میکنم!
مش قاسم : اصلن امروز آقا با من لجند ! من به خاطر علاقه ام به شما می خواهم خرم را بفروشم وگرنه من خرم را خیلی دوست دارم! تازه دروغ چرا؟! تا قبر آ.آ.آ. ! هر کره خری که کره خر من نمیشه آقاجان! خرهم فقط خربنده!
دایی جان ناپلئون: کی گفته نمیشه ابله؟! کدام کره خری بهتر از خودت! کدام خری به پای تو میرسه؟!
اسدالله میرزا: مومنت دایی جان! مومنت! مش قاسم که منظوری نداره! پول خرشو هم اگه نخواستید مش قاسم ! من که نمردم جانم! خودم ازت میگیرم باهاش دو تا تلویزیون میخرم! دنیا که به آخر نرسیده!
مش قاسم: والله آقاجان دروغ چرا؟! تا قبر آ.آ.آ.! من که از خدامه1 بین خودمان باشد! به آقاجان چیزی نگویید! مندو تا بوقلمون هم دارم که میفروشم پولشو میدم به شما تا باهاش دو دست کت وشلوار دامادی بخرید! چقدر هم به شما میاید!
دایی جان ناپلئون: مش قاسم! حالا جلوی من با دیگران پچ پچ میکنی؟! اگر من با سم نکشمت دشمن درجه یک انگلیسی ها نیستم!
اسدالله میرزا: حالا بنده خدا چیزی نگفته که دایی جان! فقط داشت از خرش تعریف میکرد که چقدر خره!
دایی جان ناپلئون: از خریت خودش تعریف نکرد؟! نگفت با کره خرش شبا تو طویله کله گپ میزنه؟!
اسدالله میرزا: مومنت دایی جان! مومنت! حالا مش قاسم کره خر هست یا نیست به ما چه؟! درباره روزنامه صحبت میکردیم! اسم روزنامه رو چی میخواید بذارید؟
دایی جان ناپلئون: من عقیده دارم که اسم روزنامه رو بذاریم:مرگ بر انگلیس جهانخوار! یا بریتانیای کبیر ! زودتر بمیر!
مش قاسم: والله دروغ چرا؟! تا گور مگه چند قدمه؟! آ.آ.آ.! من نظرم این است که از این اسمهای قلمبه سلمبه نذارید! اسمی خوب است که کوتاه باشد! مثلن بگذارید:آ.آ.آ.! هر کی که آنرا بخواند میفهمد که منظور شما این است که:آقا جان دروغ چرا؟! تا قبر آ.آ.آ.! خوبیش این است که هم میفهمد دروغ گفتن چیز بدی است ! وهم میفهمد که تا قبر سه قدم بیشتر نیست! به این میگویند کلمه با معنی وآبدار!
دایی جان ناپلئون:مش قاسم ابله! همون بهتر که تو بروی غیاث آباد در طویله با کره خرت حرف بزنی (ادایش را در میاورد) آ.آ.آ.! مرده شور ببرد تو رو با اون آ.آ.آ گفتنت ! نظر تو چیه اسدالله میرزا ؟!
اسدالله میرزا : به قول مش قاسم اسم باید کوتاه باشه! البته نه آ.آ.آ.! چون اون وقت بایستی روزنامه رو ببریم تو طویله بخونیم ! و البته مرگ بر انگلیس هم نه ! شعار معار هم نباشه بهتره ! من نظرم اینه که اسمشو بذاریم زیبا !
مش قاسم: قربان دهنتان اسدالله میرزا! واقعن که اسم باحالیست ! چقدر زیبا گفتید!
به عقل من نرسیده بود!
دایی جان ناپلئون : اسدالله میرزا ! این همه اسم وجود داره حالا چرا زیبا ؟!
اسدالله میرزا : مومنت زیاد فکر نکنید ! زیبا اسم همسر آینده منه ! پنجمین نفرشان!
مش قاسم : مومنت ! اسدالله خان چرا بلند گفتید ! الان است که دایی جان خون به پا کند !
دایی جان ناپلئون : اسدالله میرزا ! تو آبرو و حیثیت یک مبارز را لکه دار می کنی ! می فهمی چی داری میگی! ؟ تو اسم زن فلان فلان شده آینده ات را برای روزنامه من انتخاب کردی؟! تو داری با سابقه مبارزاتی من شوخی می کنی ؟! تو می خوای منو جلو انگلیس پیر خوار و ذلیل کنی؟! تو می خوای اونا فکر کنن که من زن ذلیلم ؟! تو می خوای اونا به ریش من بخندند و مضحکه عام و خاص بشم ؟!اونا اگه بفهمند که من نیم میلی متر از مواضع خود عقب نشینی کردم جشن صد روزه بر پا می کنند و منو بیچاره میکنند. زیبا ؟ اسم روزنامه من ؟! (قلبش درد میگیرد) وای خدا قلبم! اینا منو میکشند! اینا منو نابود میکنند خدا لعنتتون کنه ! اگه قرار باشه روزنامه ضد استعماری من اینطوری باشه همون بهتر که نباشه!
مش قاسم: والله آقاجان دروغ چرا؟! تاقبر آ.آ.آ.! خوذم هم از اول موافق این قرطی بازیها نبودم! ما غیاث آبادی ها غیرتمان اجازه نمیدهم که از این بی ناموسیها بکنیم ! هر چه از دهنمان در بیاید ودر این روزنامه فرنگیها چاپ شود گویی ناموسمان را رها کرده باشیم! یک روز یکی از همشهریهای غیاث آبادی یک روزنامه خرید تا به ما ....
دایی جان ناپلئون:....غیاث آبادی وخفه خون! غیاث آباد ودرد! هر چه میکشم از توی غیاث آبادی میکشم! تو اگر ناموس پرست بودی بز وکره خر وخرت رو ول نمیکردی بیای منو بیچاره کنی!
اسدالله میرزا! مومنت! بابا مومنت! پس روزنامه چاپ کردن چی میشه؟! بابا من یک اسم خوب براش پیدا میکنم!
دایی جان ناپلئون: لازم نکردهروزنامه چاپ کنیم تا انگلیسیهای پدر سوخته سر از کار وزندگی ومبارزات من دربیارند! کور خوندی! غلط نکنم تو هم جاسوس انگلیسیها هستی! اونا ترو مامور کردند تا بیای منو تشویق کنی روزنامه باز کنم؟! فکر کردی من خرم؟!
مش قاسم: فکر کردید آقا جان خر هستند؟! بنده فقط خر دارم! ما از این قرطی بازی ها نمیخواهیم!
اسدالله میرزا: مومنت! حقا که آدم بشو نیستید که نیستید!
تمام
یکی از بهترین کتابهای سینمایی که در چند سال اخیر خواندم بدون شک کتاب بسیار خوب (سینما به روایت هیچکاک)با ترجمه بسیار مناسب مترجم-نویسنده و منتقد قدیمی با دانش سینمای ایران آقای پرویز دوایی است که توسط انتشارات سروش در سه هزار نسخه برای اولین بار در سال1365به چاپ رسیده است.این کتاب به همت و تلاش یکی از بهترین کارگردانان وسینماگران تاریخ سینمای فرانسه ( وبطبع جهان) فرانسوا تروفو فقید که یکی از علاقمندان وشیفتگان جدی سینمای هیچکاک بود در 277 صفحه وپانزده فصل تهیه وتنظیم شده است که در بخش پایانی کتاب فهرست کامل عوامل فیلمهای هیچکاک به همراه سیناپس (خلاصه داستان فیلمنامه) برای خوانندگان محترم آمده است.این کتاب شامل گفتگوی کامل وپراز جزییات فرانسوا تروفو با آلفرد هیچکاک از اولین فیلم این کارگردان: باغ لذت-1922 تا فیلم پرده پاره-1966 را در برمیگیرد که هیچکاک به شکلی روان و روایت پراز جزییات موشکافانه به تحلیل ساختاری ومحتوایی تک تک فیلمهایش می پردازد ودراین میان فرانسوا تروفو نیز می کوشد از بهترین زوایای ممکن با طرح سئوالاتی موثر ومفید به بهترین شکل ممکن ذهنیات ودیدگاه های این نابغه بی بدیل تاریخ سینما را برای ذهن خوانندگان روشن نماید.خواندن این کتاب بسیار ارزنده را به همه دوستداران وعلاقمندان کتابهای سینمایی به طور جدی توصیه مینمایم چرا که این کتاب برای سینمادوستان میتواند بار آموزشی بسیاری داشته باشد.این کتاب را تاکنون من هشت بار خواندم(میتوانم بگویم که بلعیدم!) که بار اول در1367 در14سالگی انرا در رشت پدر بسیار عزیزم آقاجواد عادلی ( بدون هیچ شکی در زندگیم بسیار تاپیر مثبتی داشته ودارد چرا که اگر علاقه ای از کتابخوانی برایم مانده همه وهمه از تاثیرات مثبت پدرم بوده چون خودش یکی از کتابخوانهای زمان خود بود)برایم خرید که یکی از اولین کتابهای سینماییست که در عمرم خواندم اما متاسفانه به مرور زمان شیرازه کتاب در آمد وتبدیل به جگر زلیخا شد! بار دوم این کتاب را در سال 1377 خریدم بعد از مدتی آنرا به استاد سینماگرم تقدیم نمودم! اما این پایان ماجرانیست! چرا که برای سومین بار این کتاب را پنج سال پیش در لنگرود خردم این کتاب راهم به همسرم بزرگوارم هدیه دادم! بهر حال خواندن این کتاب خوب و مناسب خالی از لطف نیست اگر خواستید یک بار هم که شده امتحانش کنید لطفن!
رديف |
نام فيلم |
نام كارگردان |
زمان |
قطع فيلم |
|
1 |
آب و گل
|
مظاهر رمضانپور |
10/17 |
VHS . S |
|
2 |
آبي مثل دريا |
امين حبيب نيا |
42/6 |
VHS |
|
3 |
آدينه انفجار |
اكبر منصوري |
17 |
mm .8 |
|
4 |
آغور بازي |
نواب محمودي |
13 |
S.VHS |
|
5 |
آقاي پاك |
نواب محمودي |
7 |
VHS . S |
|
6 |
آن روي سكه |
ساسان عادلي |
20/7 |
VHS |
|
7 |
آن سوي خيال |
محمد رضا حسين زاده |
48/6 |
VHS |
|
8 |
آن شب باراني |
آرش كوچكي |
12 |
8.mm |
|
9 |
آواي ساز |
اسماعيل حسن پور |
31/7 |
VHS |
|
10 |
آي آدم ها … |
يوسف عاشوري |
7 |
8.mm |
|
11 |
آينه محبت |
محمود تابنده |
15 |
8.mm |
|
12 |
ارزش لحظه ها |
حميد پروانه |
10 |
8.mm |
|
13 |
ا ز جان گذشته |
ابراهيم رضايي |
10/3 |
VHS . S |
|
14 |
از مرگ تا زندگي |
شاهين پيشگاه حقي |
50/5 |
VHS . S |
|
15 |
از ياد رفته |
علي رستگار طلب |
25 |
8.mm |
|
16 |
اسب |
منصور مقربي |
10 |
8.mm |
|
17 |
الو … |
نواب محمودي |
03/1 |
VHS . S |
|
18 |
امتحان |
فاطمه قرباني |
25/10 |
VHS |
|
19 |
اميد |
حسن محمد نيا |
12 |
8.mm |
|
20 |
انتخاب |
امير حسني |
4 |
8.mm |
دراین جا قصد دارم که یک کتاب بسیار ارزشمند سینمایی را معرفی کنم که دوست بسیار عزیز وبا دانشم آقا مهدی صفارحمیدی به رسم امانت به من داد ومن هم از آن حسابی بهره بردم واز خواندنش حسابی لذت بردم.نام این کتاب (اینگرید برگمن:داستان زندگی من)است که توسط اینگرید برگمن وآلن برجس به رشته تحریر درآمده است.ترجمه بسیار زیبای و روان این کتاب را نویسنده باذوق وارزنده سینما سرکار خانم آنتونیا شرکا انجام داده است.این کتاب دربیست ونه فصل همراه با فهرست فیلمهایی که این هنرپیشه توانا بازی کرده است همراه با عکسهایی که بعضن جایی ارائه نشده است درپایان کتاب آمده است.این کتاب 607 صفحه ای رانشر معتبر قطره برای دوستداران سینما به چاب رسانیده است که درسال 1383 در1100نسخه(چه قدر کم!) وباقیمت 4500 تومان(ارزش هزینه کردن داره!)به بازار کتاب آمده است.از شما چه پنهان خواندن این گونه کتابها(شرح حال وزندگینامه های هنرپیشه ها وکارگردانان ) را خیلی می پسندم ودوست دارم چرا که بسیاری از نقاط تاریک ومبهم تاریخ سینما وزندگی هنرمندان سینما به این ترتیب روشن خواهد شد. خواندن این کتاب ارزشمند را به همه سینمادوستان توصیه میکنم وبعید میدانم که کمتر خواننده ای از این کتاب باشد که از آن لذت نبرد واحیانن به خاطر دیدن سریال ومجموعه های نود شبی تلویزیون کتاب را زمین بگذارد! پس تا دیر نشده این کتاب ارزشمند را بخوانید لطفن!
خبر خوشحال کننده هفته های اخیر موفقیت سه تن از دوستان وعزیزان شهرمان در عرصه سینما بوده که بسیار باعث خوشحالی است .مورد اول را دوست جوان وخوبم آقا مزدک مقدادی عزیز بدست آورده که توانسته با فیلم بسیار زیبایش :مادربزرگ که اولین فیلم کوتاهش محسوب میشود در جشنواره فیلم کوتاه کوثر در بخش مسابقه حضورپیداکرده است که به این عزیز که در حال حاضر در شیراز دوره مقدس سربازی را میگذراند صمیمانه آرزوی سلامتی سربلندی را مینمایم.
اما عزیز دیگری که موفق به کسب افتخار بوده دوست عزیزم هومن بهمنش بوده این جوان دوست داشتنی که در زمان حضور پربارش در سینمای جوان لاهیجان باعث وبانی ساخت بسیاری از فیلمهای کوتاه درخور این شهر بوده که قطعن بر کسی پوشیده نیست در این هفته اخیر موفق به کسب عنوان بهترین فیلمبردار جشنواره فیلم :آسیا پاسفیک با فیلم (آن سه) گردید که بدون شک افتخار بسیار ارزشمندی است.هومن عزیز که متاسفانه مدتهاست که ندیدمش در ماه قبل هم به عنوان بهترین فیلمبردار جشنواره فیلم سینما حقیقت با فیلم بسیار زیبای محمد شیروانی:رئیس جمهور میرقنبر انتخاب گردید .هومن بهمنش عزیز بیشک در آینده باز هم حرفهای بسیاری برای گفتن خواهد داشت ومن شخصن از کوشش وتلاش این جوان کوشا که هنوز سی سالش هم نشده است بسیار لذت میبرم وبه استاد بزرگوارم آقای فرهاد ربیعی صمیمانه به خاطر پرورش وتربیت چنین هنرمندی تبریک ودست مریزاد میگوییم.
وسرانجام دوست هنرمندم مهدی دانش رفتار عزیز که سالهای سال است که این عزیز را میشناسم کسی که بدون شک یکی از پایه های اصلی نمایش لاهیجان محسوب میشود و در حال حاضر در سینما هم دستی برآتش دارد. فیلم کوتاه:در را برای جشنواره دوربین غیر حرفه ای فرستادیم که خوشبختانه موفق به کسب جایزه ویژه هیئت داوران شد.آقا مهدی در تئاتر بسیار موفق بوده وجوایز بسیاری را کسب کرده وقطعن کسب جایزه در سینما برایش شیرینی وحلاوتی بسیار خواهد داشت. برای این عزیز هم صمیمانه آرزوی موفقیت دارم.